تبليغاتX
 قاف تا قاف
قاف تا قاف
قاف تا قاف

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سراید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

*****************
به چشم عشق توان دید روی شاهد ما
که نور دیده ی خوبان زقاف تا قاف است

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لینکهای روزانه
طبقه بندي موضوعي
< a href="cat-1.aspx" class="links" target="_blank">خود نوشت
< a href="cat-2.aspx" class="links" target="_blank">دیگر نوشت
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
۳۹

عشق نه آن است که تو بگویی. نه آن که من بدانم...

گفتند عشق آن است که تو بمیری و ندانی...

آن است که تو بمیری و ندانند برای چه...


[ دیگر نوشت ]
+
۳۸
شين شيدايي و واو وصلت اي زيباي من
قاف قلبم را ربوده رفتنت مولاي من
شين و واو قاف قلبم مي شود شوق وصال
شوق وصلت مي کشد هر دم مرا آقاي من             



[ دیگر نوشت ]
+
۳۷
نماز عشق دو رکعت است

که وضوی آن جز به عشق

درست نیاید

(حلاج)


[ ]
+
۳۶

وقتی اهلی ش می کنی

یادت بمونه

تا آخر پاش وایسی


[ ]
+
۳۵
گاهی به بهانه های کوچکی که

مرا به فاصله گرفتن از دیگران وا می دارد

می خندم/ می گریم




[ خود نوشت ]
+
۳۴
آیا راه‌ِ نجاتی‌ برای‌ زورقی‌ شکسته‌ که‌

 نه‌ غرق‌ می‌شود، نه‌ زنده‌ می‌ماند، داری‌؟

 من‌ تنها توان‌ِ رسیدن‌ به‌ تو را دارم‌ !

(نزار قبانی)



[ دیگر نوشت ]
+
۳۳
قول‌ داده‌اَم‌، هنگام‌ِ شنیدن‌ِ نامت‌ بی‌خیال‌ باشم‌ !

از این‌ قول‌ درگُذر !

چرا که‌ با شنیدن‌ِ نامت‌ صبرِ ایوب‌ را کم‌ دارم‌، برای‌ فریاد نزدن‌ !

(نزار قبانی )



[ دیگر نوشت ]
+
۳۲
 ساده‌دلانه‌ گُمان‌ می‌کردم‌ ، تو را در پُشت‌ِ سَر رها خواهم‌ کرد !
  در چمدانی‌ که‌ باز کردم‌، تو بودی‌، هَر پیراهنی‌ که‌ پوشیدم‌ عطرِ تو را با خود داشت‌
  وَ تمام‌ِ روزنامه‌های‌ جهان‌ عکس‌ِ تو را چاپ‌ کرده‌ بودند !
  به‌ تماشای‌ هر نمایشی‌ رفتم‌، تو را در صندلی‌ِ کنارِ خود دیدم‌ !
  هر عطری‌ که‌ خریدم‌، تو مالک‌ِ آن‌ شُدی‌ !
  پَس‌ کی‌؟ بگو کی‌ از حضورِ تو...
 ( نزار قبانی )

[ دیگر نوشت ]
+
۳۱
گفتم خرابت می شوم، گفتی تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویَت می روم، گفتی تو آزادی مگر؟




[ دیگر نوشت ]
+
۳۰
در این پیرانه سر سجاده ای دارم که می ترسم

      خدا با آن  مرا  از  حلقه ی دوزخ  بیاویزد


[ دیگر نوشت ]
+
۹ ۲

چگونه گم شده یوسف، کجا گُمش کردند؟

  در این دیار زلیخا زده - که چاه نداشت


[ دیگر نوشت ]
+
۲۸
دلخوشی های کوچک آدم ها رو ازشون نگیریم

که روزگار

دلخوشی های بزرگمون رو ازمون می گیره!

 


[ خود نوشت ]
+
۲۷
تیشه را می دهی به کسی

که پر شده ای از او

و می گویی بزن

چه خوب از بن می کند!

راستی مر ا می زند یا خودش را؟!


[ خود نوشت ]
+
۲۶
 سحر   آمدم  به  کويت،  که  ببينمت  نهاني

 ارني  نگفته   گفتي،   دو   هزار   لن تراني!

 


[ دیگر نوشت ]
+
۲۵
تمام ناتمام من

با تو تمام می شوم


[ دیگر نوشت ]
+
۲۴
گفت:

واجب تر از صحبت های شبانه

کار بهتر هم می شه انجام داد!

بله!

باور نمی کنم که هنوز ندانی

  کلمه را که بر زبان می آوری

گاه جان می بخشد و گاه نَفَس، مي بُرد

کاری بهتر از بخشیدن جان سراغ داری بگو!


[ خود نوشت ]
+
۲۳
نه نفس، نه اشک، نه حتی دستهایش

واژه های بی خاصیت، با من چه می کنید

جز عریان کردن روحم و دور شدن او ؟

 


[ خود نوشت ]
+
۲۲
چشمانم، فقط پای تو را
که بی تاب رفتن است می بیند
برای نبودن
بهانه هایت اما ساختگی ست

[ خود نوشت ]
+
۲۱
"کشش چو نبود از ان سو چه سود کوشیدن "
[ دیگر نوشت ]
+
۲۰
 به راستی که "احسن الخالقین" تو را سزاست

که همین نشناختن وجه های انسان، برای گواه بودن بس!

و بارش ِسِحر ِ شیرین، هزار بار، بر تر از پیچیدگیهای مجازی دیگریست

 


[ خود نوشت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
JavaScript Codes