عشق نه آن است که تو بگویی. نه آن که من بدانم...
گفتند عشق آن است که تو بمیری و ندانی...
آن است که تو بمیری و ندانند برای چه...
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت5:32 توسط مستور
قاف قلبم را ربوده رفتنت مولاي من
شين و واو قاف قلبم مي شود شوق وصال
شوق وصلت مي کشد هر دم مرا آقاي من
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت12:58 توسط مستور
مرا به فاصله گرفتن از دیگران وا می دارد
می خندم/ می گریم
[ خود نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت10:43 توسط مستور
نه غرق میشود، نه زنده میماند، داری؟
من تنها توانِ رسیدن به تو را دارم !
(نزار قبانی)
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت0:20 توسط مستور
از این قول درگُذر !
چرا که با شنیدنِ نامت صبرِ ایوب را کم دارم، برای فریاد نزدن !
(نزار قبانی )
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت0:15 توسط مستور
در چمدانی که باز کردم، تو بودی، هَر پیراهنی که پوشیدم عطرِ تو را با خود داشت
وَ تمامِ روزنامههای جهان عکسِ تو را چاپ کرده بودند !
به تماشای هر نمایشی رفتم، تو را در صندلیِ کنارِ خود دیدم !
هر عطری که خریدم، تو مالکِ آن شُدی !
پَس کی؟ بگو کی از حضورِ تو...
( نزار قبانی )
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت18:25 توسط مستور
گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویَت می روم، گفتی تو آزادی مگر؟
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت4:26 توسط مستور
خدا با آن مرا از حلقه ی دوزخ بیاویزد
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت5:33 توسط مستور
چگونه گم شده یوسف، کجا گُمش کردند؟
در این دیار زلیخا زده - که چاه نداشت
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت5:29 توسط مستور
که روزگار
دلخوشی های بزرگمون رو ازمون می گیره!
[ خود نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت12:35 توسط مستور
که پر شده ای از او
و می گویی بزن
چه خوب از بن می کند!
راستی مر ا می زند یا خودش را؟!
[ خود نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت2:21 توسط مستور
ارني نگفته گفتي، دو هزار لن تراني!
[ دیگر نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت3:25 توسط مستور
واجب تر از صحبت های شبانه
کار بهتر هم می شه انجام داد!
بله!
باور نمی کنم که هنوز ندانی
کلمه را که بر زبان می آوری
گاه جان می بخشد و گاه نَفَس، مي بُرد
کاری بهتر از بخشیدن جان سراغ داری بگو!
![]()
[ خود نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت0:37 توسط مستور
واژه های بی خاصیت، با من چه می کنید
جز عریان کردن روحم و دور شدن او ؟
[ خود نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت21:53 توسط مستور
که بی تاب رفتن است می بیند
برای نبودن
بهانه هایت اما ساختگی ست
[ خود نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت7:56 توسط مستور
که همین نشناختن وجه های انسان، برای گواه بودن بس!
و بارش ِسِحر ِ شیرین، هزار بار، بر تر از پیچیدگیهای مجازی دیگریست
[ خود نوشت ]
+ نوشته شده در ساعت6:5 توسط مستور



